ذبيح الله صفا
357
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بر گردن جانم غم هجران تو باريست * بردار ز روى دلم اين بار گران را تا از صدف طبع مرصّع كنم از دُر * چون لعل تو در مدح خداوند زبان را جمشيد زمان نصرة دين اعظم اتابك * كاز مدحت او فخر بود عقل و روان را * * از بوى مشك برد نسيم بهار دست * گويى زده است در سر زلف نگار دست در پردههاى قُمرى خوش كوفت سر و پاى * بر نغمههاى بلبل خوش زد چنار دست گل در لحاف غنچه خزيدست و خفته خوش * بلبل ز شوق نعره زنان از هزار دست گيرم زبان سوسن آزاده فارغست * تا ارغوان ببرد بمى آشكار دست گل چون حريف نرگس رعناست ماندش * كاز جام باده باز كشد در خمار دست زلف بنفشه را چو سمن پيش خود كشيد * سنبل بطعنه گفتش اى بىوقار دست دى در چمن شدم بتماشاى گل و ليك * بر وصل او نيافتم از زخم خار دست ديدم نگار خود را چون گل ميان باغ * برده بسوى جام مى خوشگوار دست چون نزد او رسيدم برجست و كاسه داشت * گفتم ، نگفتمت كه ازينها بدار دست نزديك ماه روزه چرا باده مىخورى * يكبارگى بفسق چنين بر ميار دست چون مى ز دست او نگرفتم بخشم گفت * تا كى ز پشت پاى ، طرب را بخار دست دشنام داد ، هيچ نگفتم ، دلير شد * ريشم گرفت ، گفتمش اى نابكار دست معشوقه مست بود و زبردست و بنده را * روزى نبود نيز كه بوديش يار دست در خاطرم نبود كه تا عيد مى خورم * چون جَور كرد داشتم از اختيار دست سرخوش به وصف آن بت رعنا درين غزل * چون پنجهء نگارين بردم به كار دست كاى بر سرم بمانده ز دست نگار دست * واى كرده آن نگار بخونم نگار دست هرگز نگار دست من و دست من نگار * نگرفت ، بد بود كه نگيرد نگار دست دستان خود به خون دل من نگار كن * و آنگه بهرچه راى تو باشد برآر دست جانا ز عاشقان تو گر هست فاضلى * گو در غزل بمدح تو زينسان بيار دست